ترسناکترین اتفاق دنیا اینه که دوستای صمیمیت باهم وارد رابطه شن.

تا اخر عمرت بیشتر از خودشون نگران جداشدنشون هستی

{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}

هی

لاشی 

اذیتش نکن

بخندونش

اون بخاطر تو منو ول کرد{#emotions_dlg.cry}{#emotions_dlg.cry}



تاريخ : سه‌شنبه 22 فروردین 1396 | 22:24 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)

تو زندگی هرکس یه خط هایی هست که وقتی ازشون عبور می کنی هیچوقت نمی تونی بر گردی و آدم قبلی بشی... بهش میگن ته خط————

///////////////////

هیچ کس نفهمید زلیخا مرد بود!!!!

می دونی چرا؟؟؟

چون مردانگی می خواهد پای عشقی ماندن که مدام تو را پس می زندگریه



تاريخ : سه‌شنبه 08 فروردین 1396 | 18:24 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)

می نویسم دفتری با اشک و آه/در شبی تاریک و سیاه

می نویسم همه را از روی درد تا بدانی/دوریت بامن چه کرد.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

احساس می کنم بد بازی را باختم...حواست هست من یارت بودم...نه رقیبت...



تاريخ : سه‌شنبه 08 فروردین 1396 | 18:17 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)
هیچ کس حق نداره برا مردنم گریه کنه...گریه

زنده بودنم گریه داشت ... که همه خندیدناخم

"""""""""""""""""""""""""""

روی سنگ قبرم بنویسید:

«مثل نخودچی های ته آجیل بود...

وقتی هیچ چیز دیگه ای نبود می رفتیم سراغش...



تاريخ : سه‌شنبه 08 فروردین 1396 | 18:11 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)

دوست خوب(e)را باید روی چشم ها گذاشت...

 

 

کجایی...

 

چشم هایم بهانه ات را گرفته اند...



تاريخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | 20:06 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)

همه می گن قیدش رو بزنم...

باشه...ولی قیدش رگامه بزنم؟؟؟

گریهگریهگریهاخماخمگریهگریهگریه

به زندگیم پور حمد نزن لعنتی...
من هم یه روز عزیز دل یه نفر بودم...


تاريخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 21:36 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)

نه راه پس دارم

نه راه پیش!

به تنهایی خود آویزانم...



تاريخ : سه‌شنبه 10 اسفند 1395 | 21:53 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)
سنگین گذشت لحظه ی از هم جدا شدن*این بود انتهای همان آشنا شدن
ما را به دست باد سپردند همچو ابر*درد آور است در دل طوفان رها شدن

.

.
.
.
چرا بعضی ها نمی فهمند خداحافظ یعنی نذار برم...خجالتیخجالتی


تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 11:50 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(1)

آدم که غمگین می شود خودش را جدا می کند از جمع که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند،مورد فراموشی قرار می گیرد،تنها و تنها تر می شود،آن چنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد...***و این است آغاز تلخ یک پایان***

*

*

*

                "بی تو جهانم «الف»ندارد"



تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 11:49 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(0)
مدتی می گذرد از تو ندارم خبری،به خدا دوری تو کرده به قلبم اثری 
چه کنم چرخ فلک کرده مرا از تو جدا،از کجا گلی بچینم که دهد بوی تورا
،
،
،
خدایا خسته ام،نه از خودم،از آن که مرا غرق خودش کرد ولی نجاتم نداد
***********************************************************
آرزوهایم هوایی می شوند،به بالا می روند و دود می شوند...حس می کنم معتاد حسرت هایم شده ام...اخماخمگریهگریه

 



تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395 | 11:48 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(1)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید