هیچ کس اشکی برای من نریخت

هرکه با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست که حالم دیدنی ست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر فال حافظ سر می زنم

حافظ دانا فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

«ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»




تاريخ : سه‌شنبه 02 آذر 1395 | 18:02 | نويسنده : elimobi | ارسال نظر(2)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید